به وسعت نگاه تو سوگند، سینهام فشرده غمهاییست که تنها تو میدانی
ساز دلم، نوایی غریبانهتر از همیشه مینوازد
به موجهای خروشان یادت که گاه و بی گاه در دلم طوفان میکنند قسم، بی تو من تنهاترین تنهایم
این کنج تنهایی را دوست داشتم، این خرابه به خاطر غربتش برایم عزیز بود. غربت را دوست دارم. میخواستم غریب باشم و غریبانه بنویسم ولی دیوارهای این خرابه یک به یک بر سرم فرو ریخت و خود را در میان خلائق دیدم. خلائقی که در گریز از رنگهایشان، اینجا پناه گرفته بودم
حکایت گمگشته، حکایت انسانی بود که میخواست از عشق بنویسد، از خوبیها بگوید و شکایت هجران و فراق یار را سر دهد ولی گمگشته، خوب نبود، عاشق نبود تا شکایتهای هجرانش را یار، باور کند.
ناله میکردم و غمنامه مینوشتم نه از برای اینکه پری رویی جوابم کرده، فغان سر میدادم نه از سر دلخوشی و نرسیدن به آرزوهای کوچک و بزرگم در این دیار آرزوها.
گمگشته، شکایت هجران را نوشت به امید اینکه تو نوشتههایش را بخوانی. نوشت تا از گمشدههای انسان بگوید. نوشت تا از اسارت انسان در بند خودش بگوید اما دریغا که در آخر خود نیز اسیر گشت. آخر، خود گمگشته نیز اسیر رنگ شد و غربت این کنج تنهایی شکسته شد.
نمیگویم که دیگر هرگز نخواهم نوشت که سخن گزافیست چرا که از نوشتن ناگزیرم. شاید خیلی زود در جایی دیگر در کنجی دیگر از این دنیای مجازی، بیغولهای بیابم و غریبانه بنویسم.
امّا در آخر، باید از تمام کسانی که در حقشان بدی کردم، چه با عملم و چه با نوشتهها و حرفهایم، عذرخواهی و طلب بخشش نمایم. صلاح نمیدانم از این عزیزان نامی ذکر کنم ولی از نویسنده وبلاگ قاصدک، علی عزیز، به ویژه عذرخواهی مینمایم.
یا علی (ع) مدد
حق نگهدارتون
زينگونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست وز جانان شکيب نيست
گمگشته ی ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
عاشق منم که يار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و ليکن طبيب نيست
(سایه)












